نه؛تو بلد نیستی باد باشی!
خیلی وقت است می نویسم برایت: هستی برایت بنویسم؟
دل بسته ام به پرنده چنان که پروازم می دهد دل بسته ام به درخت چنان که سبزم می کند دل بسته ام به هیچ و می گذرم از هیچ همچون پرنده ای خسته که از سایه ی درخت می گذرد چنان که با رعد همه را آتش می زنم بعد ها تو میمانی و این زه که هم می شود نواخت هم می شود نواخت همپای باد سرد به گوش رقاصی رساند که در چرخش چین های دامنش گرفتار شاخه های گل بر زمین شده یا به سینه ی مردی که از چرخش چرخ فلک در رفته بر زمین شده او با دامنش می چرخد او با قطره های چشم و خون شبیه سینه بند دختران کولی دو نیمکره که زیر آسمان هر دو یک حال تکراری می دهد تابیده در تنم شهری که بارها از عابران پیاده اش می پرسید دستی که خوابیده کف شهر بند کیست این های و هوی خوابیده در سر شهر از چشم خون کیست این بار از من و این هوای خوش بگذر من عابر بی دست و پایی هستم که مثل شنی در صحرا منتظر پای خری نشسته ام که مستقیم در من تابیده شهر مرده ی بی موج بی موج برود دلم از باغچه پر است دلم از آسمان پر است از کوچه و خیابان از یکبار مصرف ها دلم از سنگفرش ها پر است در من دنیائیست که به تو بر می گردد فرق ما یک لبخند است و جاده ای کج که از آن عبور می کنیم تو از سر من از ته هر دو به یک منطقه می رسیم منطقه ی ویژه ی اقتصادی من با صورتی سرخ تو با لبخندی سرخ جاده با غروبی سرخ دریا با فکری سرخ عابرانی سرخ جهانی سرخ سرخی سرخ سرخ تمام این سالها هرچند کم آبی بود از پاچه های چرک شب در آمده معلق در خیمه شب بازی های خورشید اگرچه کم ولی سر هر خط را که می گیرم به صورت تو برمی گردم به صورت حرف های درهم و برهم بعد خودم را به خواب می زنم فکر می کنم کفر گفته ام فرصت نشد برگ های مرده را تشییع کنیم آتششان زدیم مثل هندوها بعد از آن پاییز جور دیگری نگاهمان می کرد طور دیگری می ریخت برگ هایش را عوض شده بود بچه ها هی قهر می کردند ابر می شد اشک می ریخت و با انگشت ما را نشان می داد باید هرچه زودتر می گریختیم تو در باد من در آغوش برگها فرصت نشد تو را تشییع کنم آتش گرفتم. از بادی بی وقفه و گرم با هلهله های وهم آور گیرم که بادی و نخل حیاط که زار گرفته تو را دیده باشد فرقی نمی کند سکوت که می شود غروب سکوت ِ سکوت نه تو هستی نه نخل حوصله ی مسخره بازی دارد لعنت به جنوب هوای بی هوایی اش و چشم های تو که هرچه می کشمت بیشتر ترکم می کنی هی آسمان شکسته ای جنگل تاریک فردا که چشمی گمشده لای ابرهایت سبز شد دیگر بهانه ای برای ستاره ها نداری تلالو ماه را بر تیزی تبر می فهمند به حرف هر چشمی اطمینان نمی کنند جای پاهای خیس در مغزشان نم نمی کشد یک دو سه فقط یک ضربه ی دیگر و بعد... هر کس برای خودش تکه ای آسمان شکسته دارد هر صبح ابروهایش را درونش صاف می کند هی درخت پهناور ای آسمان سبز فردا که دستی لطیف لای برگهایت وزید دیگر بهانه ای برای باغبان ها نداری صدای باران را بر جاده های گلالود می شناسند به هر گوشی اطمینان ندارند هر قدمی صدای پای انسان نمی شود یک دو سه فقط یک ضربه ی دیگر آن وقت... هرکس برای خودش سیبی چیده است هرصبح روی میز صبحانه صرف می کند هی آسمان خاموش هی جنگل تاریک در جاده های مه آلود اسبی زنی سوار دارد تکه ای در دستانش صدای شکسته می دهد خطی تا صندلی های پیاده رو می شود ماشین حرف هایت از قفس قناری حواس عابران را پیاده می کند آ...ب...ر... پیاده پیاده حواس آواز می خوانند دست های من اما روزنامه خبر مرگ یک گنجشک صبح خسته از شب سهمگین با دو چشم نیمه باز خورشید و ماه بر بی رگان خیابان شاخی اضافه شد در باد گمشده از لابه های باسن خیس درخت ها زد کوکویی کو در بی رگان خیابان فصلی هبوط کرد برگی سقوط کرد در ساحل تن شوق نهنگی شد رفت سنگی که از آسمان به من نازل شد در کالبد یک زن سنگی شد رفت * * * در باغ دلم حس رسیدن داری از پنجره ی چشام دیدن داری فکرم در این است : بخورم یا ببرم... از شاخه ی سبز عشق چیدن داری چشمانت چمن زارى درونش دود مى كند سيگارى دود مى كنم بر سطح میز فنجانی از پنجره می آید نوری می رود از پنجره نوری بر سطح میز پنهانی دست هات اتفاقی ست از لامسه می افتد در چشم هات رنگی ست از درخت ها می افتد در حرف هام سرزمینی ست آتش گرفته خونش در کوچه ها راه افتاده به هر دری می رسد دست هات اتفاقی ست از لامسه می افتد در چشم هات رنگی ست از درخت ها می افتد در حرف هام سرزمینی ست آتش گرفته خونش در کوچه ها راه افتاده به هر دری که می رسد... زندگی کثیف ای زندگی کثیف پایت را روی کاغذم بردار. من شاعر نیستم و دست های خونی ام ربطی به احساس ندارد نه مادر خیال باف است نه پدر اینگونه که کج نگاهش می کند مست شهر در امن و امان و گلدسته ها قرآن می خوانند فقط تو بلد نیستی درست در آغوشم بگیری. زیر مبل یک نفره در تاریکی شاپرکی ------------------- حسرت شادی پروانه ها در تاریکی مارمولکی -------------------- بر کنار سرخ همسایه اولین آفتاب ---------------------- بر کنار بریده ی همسایه آخرین آفتاب ----------------------- بی خبر از شب بارانی تلالو خورشید بر پیکر آب کشیده ی گنجشک شلیک می کنی بدون مقدمه مغزم پاره می شود روی میز یک نخ می کشی جر می خورند کلمات می پاشند کف اتاق احمق دوباره تمرکز کن اسلحه را محکم بگیر تو که بلد نیستی گوه می خوری شاعر می شوی.
اشتباه گرفته ای این سگ فقط صدای اش شبیه من است و حس بویایی اش عطر تو را خوب درک می کند مثل من اشتباه گرفته ای به قلوه سنگی تلوتلو خوران گذشته ای از نون به قلوه سگ خوردن عادت کرده ای تعجب نکن پایت را از در بیرون بگذاری می فهمی گنجشک ها هم واق واق می کنند مثل کفش هایت که دنبالم تاق تاق می کنند اشتباه نگیر این سگ که به تو نیش زده ماری خوش خط و خال نیست گنجشکی بوده که از نشستن زیاد روی سیم های مثبت و منفی خنثی شده چشمانت را باز می کنم پایت را بیرون می گذارم می نشانمت در پارک دور گردنم می اندازم دستت این شاخه گل برای خودم دیگر نمی توانی با من ادامه بدهیم دستت را بر می داری پایت را بر می داری چشمانت را بر می داری می ماند موهایت که لای انگشتانم گیر کرده به خانه می روم موهایت را در گلدان می گذارم چشمانم را باز می کنم عطر عجیبی می گیرم. هر آن در خیابان قدم می گذارم جاده با فعلی نامفهوم پایان می گیرد آغاز می شود دوباره با تصویری زرد دلم که می گیرد سواری می کنم روی هر چیز گیر بیاید تمام شب را برای یافتن فعلی جدید تعقیب می کنم می ترسم چشم هایت جلوی یکی از همین تاکسی ها آویزان باشد روی سرعتگیر های... لعنتی بر می خورد به شیشه ی دلم ببین شهر چه کوچک است! ببین تصویر دوباره زرد می شود! ببین... می خواهم بگویم... آقا همینجا پیاده می شوم باید دوباره قدم بکشم سیگاری بکشم هوایی بکشم شاید این تصویر ادامه ای داشته باشد. خانه کتاب خانه ایست دوست داشتنی با کتا ب هایی که هر صبح بیدار می شوند به یکدیگر صبح بخیر می گویند کتابی سر کار می رود کتابی آشپزی می کند کتابی در گوشه کتاب می نویسد کتاب از سر کار برگشته با گرد و خاک از سر پارگی هایش برگی از کتاب روغنی پاره می کند کتاب در گوشه ای کتاب را نیمه تمام رها می کند بر صندلی می نشیند سیگاری روشن می کند تا ته دلش می سوزد کتاب روی کتاب روی کتاب روی کتاب آتش می گیرند. وقت سوگواریست حرف های به این سیاهی گوری دست جمعی می خواهد شمعی روشن و حرف های نگفته ام را شناسایی کن. بر کــُـنـــار ِ ســــرخ ِ همسایه اولین آفتاب شب بود و کسی از ته دل در من مرد یک مشت ردیف و قافیه از من برد از شاخه ی شعر دیگری واژه برید با خمره ی اندیشه ی من می می خورد *** *** *** *** در مخمصه ی سکوت ِ غمبار شده صد خاطره از نگاهت انبار شده یک عالمه چشم٬مشکی و بی سر و ته در کنج اتاق من تلنبار شده .... ...... ....... ......... .......... ........... ............. ................
| Design By : Pars Skin |

به زبان دیگری بگو حقایق را
بریز از پای کوه
دریاچه شو
بخار شو
ابر شو
و انقدر گریه کن
تا تمام حقایق قبل پاک شود!!!
LinkDump

